یکی بود یکی نبود
عزیز دلم می خوام تواین پست برات جریان زندگیمونا تو چند سالی که پیشمون نبودی بگم
من و علی جون تو یک خاستگاری سنتی با هم آشنا شدیم بماند که بعد فهمیدیم با هم فامیل هستیم اونقدر نزدیک که فامیل مادرامون یکیست
تو این چند سال بدون اقراق می گم عزیزم بهترین زندگی را داشتم یک زندگی عاشقانه
علی جون مردی که پدر تو از همه لحاظ عالیه روزی هزار بار بخاطر داشتنش خدا را شکر می کنم به خدا میگم علی هدیه از طرف تو به من (بماند علی میگه تو خوبی که من خوبم
) من وعلی تو غم شادی کنار هم بودیم روزای خوبی خوشی را باهم طی کردیم الان به سختی های و مشکلات که فکر میکنم میبینم که چه عاشقانه پشت سر گذاشتیم انگار هیچ مشکلی نبوده و فقط یک لبخند روی لب هام نقش میبنده
بعد از گذشت چند ماه از عروسیمون تصمیم گرفتم برم سر کار تو خونه خیلی حوصله ام سر میرفت منم اصلا نمی تونم یک جا آروم بشینم همش باید به جنب و جوش باشم 
جای که کار میکنم بعد از چند مدت با اصرار زیاد خواستند علی جون هم بیاد تو این شرکت کار کند
این شد که ما هر دو باهم یک جا کار میکنیم علی جون توی کارخونه من تو دفتر اون شرکت بعد از گذشت چند وقت تقریبا همه کاره شرکت من و علی شدیم، انگار دیگه بدون ما کارها ی شرکت پیش نمیرفت این خیلی هم خوب نیست مثل حالا که همه ناراحت هستند که نکنه من حامله بشم وبخوام دیگه کارنکنم
وهزار وعده بهم میدند هر چی میخوام دیگه نیام سر کار نمیزارند
ولی عزیزم تو این مدت که ما هر دو سخت کار میکردیم تنها برای اینکه هدفی داشتیم
ما خونه بابا جونت زندگی می کنیم طبقه بالا خونه نقلی قشنگی ولی من و علی جون دلمون می خواست تا آمدن تو مستقل شده باشیم تونستیم یک خونه بخریم ولی خونه ای نیست که لایق تو برای زندگی باشه خیلی کوچیک
اول تصمیم گرفته بودم تا مستقل نشدیم بچه دار نشیم ولی بعد به خودم گفتم نه شاید از پا قدم تو این اتفاق بیفته که مطمئنم با امدن تو میشه هر چند دیگه برام مهم نیست و تو برام مهمی و خانواده مون عزیزم از روزی که تصمیم به امدنت گرفتیم زندگی مون خیلی شیرین تر شده خدا را شکر بخاطر این همه لطفش بهم.
اره عزیز مامان این بود خلاصه زندگیمون تا امروز


یکی بود یکی نبود 

